دلم برای نوشتن اینجا تنگ شده .. دلم برای یه کم لاله تنگ شده .. دلم برای خودم تنگ شده .. انگار خیلی وقته نگاهی به خودم نکردم .. خیلی وقته نتونستم یه دل سیر بنویسم .. خیلی وقته یه لاله ی دیگه شدم .. این خوبه ها . نه اینکه بد باشه . فقط گفتم دلتنگم ..
یادش بخیر .. اینجا مینشیتمو مینوشتم .. از همه چی ..
با صدای دردونه از خواب بیدار میشم . با چشمایی بسته از توی تخت پا میشمو راه میافتم سمت اتاق فرشته کوچولوم . توی راه پام میخوره به یه چیزی که میگه "ماما" خندم میگیره . چشامو نیمه باز میکنمو میبینم توی مسیر کلی اسباب بازی و عروسک افتاده . سلامو صبح بخیر باانرژی صبحگاهی سرحالم میکنه .
شب خوب نخوابیدم . پهلوم درد میکرد . شاید دو یا سه ساعت خوابیدم . صبح وقت رفتن معشوق بیدار شدمو بدرقش کردم . عاشقانه تر از صبحهای قبل . فرشته کوچولومون زودتر از معمول بیدار شد . با وجود کسالت سعی کردم سرحال باشم . پنجره رو که باز کردم با اولین نسیم خنک صبح حالم بهتر شد . پر شدم از شور زندگی . یه صب
به دستام نگاه میکنم .. عجیب شبیه دستای مامان شدن .. بی اختیار میبوسمشون ! حس میکنم این دستا با دستای قبلی لاله فرق دارن .. از نظر ظاهری خیلی فرق دارن و امیدوارم از نظر خوبی هم فرق کرده باشن .. یعنی دستی مادرانه شده باشن که لیاقت کشیده شدن به سر فرزندو داره ..
آخرین ماه دو سالگی دردونست . سرم خیلی ش
روزهای گرم و شرجی با جدیدترین تجربه ها میگذرن . دختر کوچولوم سه سالگیشو شروع کرده و من بسیار هیجانزده ام . احساس میکنم دخترکم یه دفه بزرگ شده . یه دفه قد کشیده . یه دفه فهمیده تر شده . احساس میکنم خیلی خیلی بیشتر از قبل دوسش دارم . احساس میکنم من هم سه ساله شدم ! سه سالی متفاوت از سایر زندگیم